تبليغاتX
پرنیان کلمه

پرنیان کلمه

شعر و متن ادبی

سلام

از اینکه خیلی دیر شد چاره ای نیست جزء معذرت همیشگی به هر حال از اینکه به یادم بودید خیلی ممنون

لومیر میگه : با کسانی که دوستشون داری با زبان تملق حرف نزن

پس به دور از تملق با یه شعر تازه به شما سلام میکنم

گرم گرم مثل... هر چی شما دوست داشته باشید

 

یه شعر تازه توی یه قاب شیشه ای تقدیم به دیوارهای نازک کلبه ی احساس شما

 

انگار

کسی 

اینجا 

ایستاده

عشقش در فنجان قهوه میچکد

و طعم قهوه

عاشق پیر را دوباره رج می زند

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 19:4  توسط فرشته محمدی   | 

  

برگ هایی که خاکستر را تجربه کرده اند

 

غریبه اند

 

 

 با نفس های عمیق خیابان

 

و لبهای خشک نهال

 

 روزهای سبزش را به خاکستری باد می سپرد

 

تا رنگش در یاد زمین بماند

 

عابرانی که رنگ فراموشی صورتشان را گرفته

 

باخته اند

 

حتی  

 

خیال زندگی را  

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 15:9  توسط فرشته محمدی   | 

 

  بازم یه

  بازم یه تکرار که عادت روزای ماست که اگه نباشه ...

 

 

. با اینکه گرما این روزا خودشو تو دل همه جاکرد

 

بهارو که نمیشه فراموش کرد

 

 

ساعتی در راهبندان خیابان تازه بهار دیده

 

و هنوز خسته

 

حتی مردمکهایش

 

و پلکهایی که به سختی می ایستند

 

و ساعتی که هرگز به خاطر من نمی ایستد

 

شاید

 

خستگی زمستانیش را در آغوشی از پرستو بگیرد

 

به دنبالش کوچه

 

                     کوچه

 

 می گردم  

 

شاید

 

او را در خود ...

 

اما کجا ؟

 

همیشه از خودم می پرسم

 

برای آمدنش

 

کدام پنجره را باز بگذارم !

 

کدام گلدان را به خانه بیاورم !

 

حالا که همه ی لاله ها قهر کرده اند

 

با من

 

بهار من کجایی

 

قدم به قدم تا دیدار

 

ورق ورق با بهار

 

می گردم

 

شاید

 

سال بعد طبیعت را

 

من

 

زنده کنم

 

 

من

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 13:42  توسط فرشته محمدی   | 

سلام

 

 

 از اینکه کمی دیر شد ببخشید متن زیر اندازه ی حرفهای گل نکرده ی این باغ است

 

بو کنید این عطر آشنای لحظه های ما است  

 

 

 

وحالا متن تقدیمی من به شما دوستان : 

 

 

 

اون روزا که یادت نمیاد، اون وقتا که هنوز نیومده بودی

 

شباخوابتو می دیدم ،دستمو روی صورتت می کشیدم

 

می خندیدی                     می خندیدم  

 

تمام بازی هایی رو که نکرده بودم ،یادم می اومد

 

دستاتو می گرفتم ،دستاتو از تو دستام می کشیدی

 

روی چشام می ذاشتی ، می گفتی چشم بذار

 

چشم می ذاشتم تو قایم می شدی

 

دنبالت می گشتم اما دیگه پیدات نمی کردم

 

یه روز وقتی داشتم راه می رفتم

 

تو رو کنارم دیدم ،خواب نبودم

 

اون روز بهترین روز عمرم بود

 

آخه تو داشتی می اومدی 

 

همه ی چیزهایی رو که می دیدم

 

نبض می زدن : 

 

                          مادر

                                 مادر

                                           مادر ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 20:7  توسط فرشته محمدی   | 

 

وقتی خیال

پنجره می زند  

به تو

آفتابی ترینم !

و رگبارها چه زودگذر...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 11:11  توسط فرشته محمدی   |